Thursday, September 01, 2005


 

بنگر چه خوش خوشان به کمینگاه می رویم
با ریسمان ناز تو در چاه می رویم
از خود گریختیم و به راه تو رهرویم
تا آخرین نفس به همین راه می رویم


Monday, July 04, 2005


 


باد خزان ز باغ ما شاخه بسی شکست و رفت
قفل سیاه مرگ را بر در باغ بست و رفت
سرو روان برید و برد، بید جوان ز غصه مرد
انُده نو نهال سیب، سینه ی باغبان فشرد


تا بعد...


Thursday, February 10, 2005


 

گر ز هجرش چشم من جیحون شود
یا ز قهرش درد من افزون شود
یا بیاد چشم مست آن صنم
این دل دیوانه غرق خون شود
یا بقصد دیدن آن مه لقاء
هر دمی جان از بدن بیرون شود
یا به زیر بار درد عشق او
این دل بیچاره ام مدفون شود
چون ورا فکر من پیچاره نیست
به که یادش از سرم بیرون شود
به که راه و چاره یی جویم ز خلق
تا که در من، باطل این افسون شود
او که در غمخواریم همت نکرد
کی تواند لیلیِ مجنون شود؟
او که شبها خانه ام روشن نکرد
روز روشن شمع محفل چون شود؟
آتشی کو سرد بود از ابتداء
کی تواند ناگهان گلگون شود؟
این سخن کوتاه کردن مشکل است
لیک بهتر آن که همین اکنون شود



 

سلام!
اینروزا متاسفانه یا خوشبختانه سرم خیلی شلوغه و همین موضوع باعث شده تا شرمندۀ دوستان عزیزی که به من لطف دارند شوم.
اما:
یکدم گمان مبر ز خیال تو غافلم
بنشستم ار خموش، خدا داند و دلم

سر فرصت از خجالت همه تون در میام.


 

    منوی اصلی    

دوستان       

 سايتهای مورد علاقه

 لوگو